نیاورد طاقت دل بیل پیر بزد با لگد بر سرش همچو تیر
بگفتا من از جرم و جرح عاریم بشر کرده جرم و از او شاکیم
مرا جان به لب کرده رفتار او نه رفتار او بلکه گفتار او
بنی آدم اعدای یکدیگرند سر یک قرون پول بهم میپرند
پا تا به سر بشویید خود را به مشک و عنبر
در وصــل او بکوشید شاید نصیب گردد
در پــای او نشستن با فکر بوســـــه بر سر
من فکر وصل او را از دل به چشم بردم
تا با رخش بشویـــــم از صفحه ی دلم شر
او را نظاره کافیست در روز وصل،یک دم
با اشـک،گــــر نماید یک لحظه چشم را تر
سر منزل امیدم یک لحظه شادی اوست
بــی مهر او چنــــانم سرگشته مانده بر در
گــــر او مرا نخواهد دنیا برای من چیست
جــــــــز غصه و فریب و نیرنگ و مکر،یکسر
ای دل اگر توانی سردار ملک تن باش
بی دل مباد یک دم این جسم و جان و پیکررفتـه تا اوج سعادت همه شب تا سحرگه محـــو مینوي توام
گشتـــه بيمــــار در ايــــام فراق بي طبيب،عاشق داروي توام
نکني از غل و زنجير رهايم هرگز که من افتـــاده سر کوي توام
آشیــانم به امیــد تـــــو بنــاست در زمین مانده و دلجــوی توام
گشته ام بی سر وسامان زمان که در این دیر،روان سوی توام
عاشقم عاشق یک لحظه نفس نفســی گــر بدهد بـــوی توام
من به چشــــم ودل خود مینازم کـــه نماید همه دم روی توام
طاق ابروی و خط و خالی خوش مست و دلداده ی آن خوی توام
من که ســـردار زمــــان خویشم ســــــر نگهبـــــان در کوی توام
ما خيل بندگانيم ما را تو ميشناسي
هر چند بيزبانيم، ما را تو ميشناسي
ويرانهئيم و در دل گنجي ز راز داريم
با آنكه بينشانيم، ما را تو ميشناسي
با هر كسي نگوئيم راز خموشي خويش
بيگانه با كسانيم ما را تو ميشناسي
آئينهايم و هر چند لب بستهايم از خلق
بس رازها كه دانيم ما را تو ميشناسي
از قيل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از اين و آنيم ما را تو ميشناسي
از ظن خويش هر كس، از ما فسانهها گفت
چون ناي بيزبانيم ما را تو ميشناسي
در ما صفاي طفلي، نفسرد از هياهو
گلزار بيخزانيم ما را تو ميشناسي
آئينهسان برابر گوئيم هر چه گوئيم
يكرو و يك زبانيم ما را تو ميشناسي
خطّ نگه نويسد حال درون ما را
در چشم خود نهانيم ما را تو ميشناسي
لب بسته چون حكيمان، سر خوش چو كودكانيم
هم پير و هم جوانيم ما را تو ميشناسي
با دُرد و صاف گيتي، گه سرخوش است گه غم
ما دُرد غم كشانيم ما را تو ميشناسي
از وادي خموشي راهي به نيكروزي است
ما روز به، از آنيم ما را تو ميشناسي
كس راز غير، از ما نشنيد بس «امينيم»
بهر كسان امانيم ما را تو ميشناسي
تشنگی بلند تو در اوج زلالی همچون باران زیبای اردیبهشتی بر کویر تشنه ی جان های ماست
و آیه های سراسر دردت تفسیر نورانی عشق سرشار از ایمان توست
ای سروده ی بلند تاریخ در انتهای صلابت و ای شکوه جاودانگی خون در اوج استقامت
ای آسمانی ترین واژه ی غرور آفرین عزت و ای ستاره ی تابان آسمان های تاریکی و ظلمت
در نمک زار از هم گسسته ی زمین چون تو رودی عظیم قدرت جریان یافت و در عمق تیرگی های این زندانی ظلمانی قیام تو روشنایی صبح صادق را از پس هزاران سال تاریکی طالع کرد
ای آیه ی جاودانگی عشق و ای دریای کرانه ناپیدای مستانگی
زمین آن هنگام که لایق قدوم پاکت شد بزم محبتی از نور را به پا کرد
و فرشتگان جام گردانان این بزم سراسر شور و مستانگی گشتند
آسمان اشک التماس بر زمین جاری کرد و از روشنی قطره های شبنم روی سرخ گلبرگا خندید
و تو آن هنگام که در آغوش یاس جای گرفتی رسم دلدادگی را آموختی
رسم مهربانی و جان فشانی در راه یار
و سر نهادن در قدوم دل براندازنده ی معشوق
و سینه چاک گشتن در تمنای یک لحظه ی وصل
آفتاب شکافته ی شفق رنگ آسمان همان روز در انتهای این بزم عشق آینه دار فرق خونینت گشت
و سنگ و کوه و خاک و هوا همه شاهدان بزم رندانگی تو
برق شمشیر و نیزه ی کفر قلبت را نیاشفت ولی با هر ناوک مژگان یار غرق التماس و تضرع وصل گشتی
آری تشنگی تو نه رنگ روشن آب بلکه تندیس جاودانگی عشق بود
و این چنین
کالبد خاکی تو با رنگ سرخ عشق به بلوری از ماهتاب آسمان بدل شد
سال 87
نویسنده : نسیم وصل
بنده هم این شعر را خواندم خوشم آمد فکر کنم شما هم اگر بخوانید وارد تاملی عجیب میشوید
این شعر اینگونه است:
ديگر نميگويم؛ پيشتر نرو!
اينجا باتلاق است!
حالا ميگردم به كشف باتلاقي تواناتر
در اينهمه خردي كه حتي باتلاقهايش
وظيفهشناس و عالي نيستند.
همه چيز در معطلي است
ميوهاي كه گل
پولي كه كتاب مقدس
و مسجدي كه بنگاه املاك.
ما را چه شده است؟
اين يك معماي پيچيده است
همه در آرزوي كسب چيزي هستند
كه من با آن جنگيدهام
و جالب آنكه بايد خدمتكارشان باشم
در حاليكه دست و پا ندارم
گاهي چشم، زبان و به گمان آنها حتي شعور!
من بيدست، بيپا، زبان، گاهي چشم
و به گمان آنها حتي شعور
در دورافتادهترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
وظيفه حفاظت از مرزهايي را دارم
كه تمام روزنامهها و شبكههاي تلويزيوني
حتي رفقاي ديروزم - قربتاً اليالله -
با تلاش تحسينبرانگيز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزي
با نخاع قطع شدهام
بايد در صف اول باشم
و هميشه بايد باشم
چون تريبون، گلدان و صندلي
باشم تا رسيدن نمايندگان بانكها
سپس وظيفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.
ادامه مطلب

