از پی جهل مرکب
از برای خانه ی ما
از بر ویرانه گی ها
با نگاهی عاشقانه
صبح روزی عارفانه
بی ریا و خالصانه
خواهی آمد
بی تکلف
خواهی آمد
راز انسان
راز ایمان
مرد دوران
عشق باران
روح یاران
گرمی خون شهیدان
خواهی امد خواهی امد
از پس غمباد دوران
خواهی امد
اللهم عجل لولیک الفرج
نــــه جهــــان،دار و نداريــــم هــش دور
عاشقـم قوزلـــريوه قاشلاريوا سوزلـــريوه
اولمـاســــان هر نه کي واريم هش دور
سنيـــــــلن شــــوکت و عــزيـــــم وار دور
ســن سيـــز او عز و جلاليــم هش دور
باخشيـــــن عالمي له اولمــــــــــاز عوض
باخمـاغین اولماسا آرام روانیم هش دور
گــل گلن یولاریوا جــــــــان حقیریم قوربان
گلمسن منزل و کاشانه و باغیم هش دور
سن گدن گون منه غم غصه ادر یورش گل
گدمه گدسن بو اورک دردینه یاردیم هش دور
بو جهان سنله جهانــــدور گل باغ هستی
وار یوخوم سنسن و دنیالری آتدیم،هش دور
گر آدیـــــم ســــــــردار اولوب سنن اولوب
بولورم سنسیزاولان اسم و نشانیم هش دور
نیاورد طاقت دل بیل پیر بزد با لگد بر سرش همچو تیر
بگفتا من از جرم و جرح عاریم بشر کرده جرم و از او شاکیم
مرا جان به لب کرده رفتار او نه رفتار او بلکه گفتار او
بنی آدم اعدای یکدیگرند سر یک قرون پول بهم میپرند
پا تا به سر بشویید خود را به مشک و عنبر
در وصــل او بکوشید شاید نصیب گردد
در پــای او نشستن با فکر بوســـــه بر سر
من فکر وصل او را از دل به چشم بردم
تا با رخش بشویـــــم از صفحه ی دلم شر
او را نظاره کافیست در روز وصل،یک دم
با اشـک،گــــر نماید یک لحظه چشم را تر
سر منزل امیدم یک لحظه شادی اوست
بــی مهر او چنــــانم سرگشته مانده بر در
گــــر او مرا نخواهد دنیا برای من چیست
جــــــــز غصه و فریب و نیرنگ و مکر،یکسر
ای دل اگر توانی سردار ملک تن باش
بی دل مباد یک دم این جسم و جان و پیکررفتـه تا اوج سعادت همه شب تا سحرگه محـــو مینوي توام
گشتـــه بيمــــار در ايــــام فراق بي طبيب،عاشق داروي توام
نکني از غل و زنجير رهايم هرگز که من افتـــاده سر کوي توام
آشیــانم به امیــد تـــــو بنــاست در زمین مانده و دلجــوی توام
گشته ام بی سر وسامان زمان که در این دیر،روان سوی توام
عاشقم عاشق یک لحظه نفس نفســی گــر بدهد بـــوی توام
من به چشــــم ودل خود مینازم کـــه نماید همه دم روی توام
طاق ابروی و خط و خالی خوش مست و دلداده ی آن خوی توام
من که ســـردار زمــــان خویشم ســــــر نگهبـــــان در کوی توام
ما خيل بندگانيم ما را تو ميشناسي
هر چند بيزبانيم، ما را تو ميشناسي
ويرانهئيم و در دل گنجي ز راز داريم
با آنكه بينشانيم، ما را تو ميشناسي
با هر كسي نگوئيم راز خموشي خويش
بيگانه با كسانيم ما را تو ميشناسي
آئينهايم و هر چند لب بستهايم از خلق
بس رازها كه دانيم ما را تو ميشناسي
از قيل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از اين و آنيم ما را تو ميشناسي
از ظن خويش هر كس، از ما فسانهها گفت
چون ناي بيزبانيم ما را تو ميشناسي
در ما صفاي طفلي، نفسرد از هياهو
گلزار بيخزانيم ما را تو ميشناسي
آئينهسان برابر گوئيم هر چه گوئيم
يكرو و يك زبانيم ما را تو ميشناسي
خطّ نگه نويسد حال درون ما را
در چشم خود نهانيم ما را تو ميشناسي
لب بسته چون حكيمان، سر خوش چو كودكانيم
هم پير و هم جوانيم ما را تو ميشناسي
با دُرد و صاف گيتي، گه سرخوش است گه غم
ما دُرد غم كشانيم ما را تو ميشناسي
از وادي خموشي راهي به نيكروزي است
ما روز به، از آنيم ما را تو ميشناسي
كس راز غير، از ما نشنيد بس «امينيم»
بهر كسان امانيم ما را تو ميشناسي


